عاشقان ایران زمین
علمی & فرهنگی & هنری & طنز & ...
|
|
|
نوشته شده در تاريخ سه شنبه سوم آذر 1388 توسط محمد حسین
|
کاملا بدون شرح
نوشته شده در تاريخ دوشنبه دوم آذر 1388 توسط محمد حسین
|
امت فاکس، نویسنده و فیلسوف معاصر، هنگامی که برای
نخستین بار به آمریکا رفته بود برای صرف غذا به رستورانی رفت. او که تا آن
زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست با این
نیت که از او پذیرایی شود. اما هر چه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی
او از این که می دید پیشخدمت ها کوچکترین توجهی به او ندارند، شدت می
گرفت. از همه بدتر این که مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و
در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
او با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود نزدیک شد و گفت: «من حدود بیست دقیقه است که در این جا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان این جا نشسته اید! موضوع چیست؟ مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟» مرد با تعجب گفت: «ولی این جا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد: «به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید، پول آن را بپردازید، بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!» امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت. اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است. همه نوع رخدادها، فرصت ها، موقعیت ها، شادی ها، سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟ و هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است. سپس آنچه می خواهیم برگزینیم. نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آبان 1388 توسط محمد حسین
|
آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود که این شانس را داشت تا قبل از مردن،
آگهی وفاتش را بخواند! زمانی که برادرش لودویگ فوت
شد، روزنامهها اشتباهاً فکر کردند که نوبل معروف (مخترع دینامیت)
مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را
میخواند با دیدن آگهی صفحه اول، میخکوب شد: "آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مرگ آور ترین سلاح بشری مرد!" آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فکر کرد: آیا خوب است که من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟ سریع وصیت نامهاش را آورد. جملههای بسیاری را خط زد و اصلاح کرد. پیشنهاد کرد ثروتش صرف جایزهای برای صلح و كارهاي صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلکه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزههای فیزیک و شیمی نوبل و ... میشناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد. یک تصمیم، برای تغییر یک سرنوشت کافی است نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط محمد حسین
|
دوستان گلو نازنینم با توجه به این که وبلاگ مدت زمان زیادی هست که به روز نشده ازتون درخواست کمک دارم
دوستان گلم در هر زمینه ای که می تونستید کمک کنید لطفا نامه بدید با تشکر مدیریت نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم مرداد 1388 توسط محمد حسین
|
خرگوشه داشته تو جنگل قدم میزده. شیرو میبینه که
منقل و وافوری گذاشته داره تریاک میکشه. میره جلو میگه ای سلطان جنگل از
شما بعیده شما فصل الخطاب همه ما هستید! میزنه زیر منقل شیرو بلندش میکنه.
شروع میکنن به دویدن. میرسن به خرسه که جاتون خالی سیخو سنگی به راه کرده
بودو داشت حال میکرد. خرگوش میره جلو و همون حرفایی که به شیر زده بودو به
اینم میزنه و بلندش میکنه 3تایی میدون تا میرسن به شغال. اون بدبختم
سیگاری بار زده بود و تو فضا بود. خرگوش میره مخ اونم میزنه میرن تا میرسن
به روباه
تا خرگوش میره جلو دهنشو باز کنه روباه میخورتش! شیر و بقیه دادو بیداد میکنن که مردک چرا خوردیش؟ اون داشت به ما کمک میکرد پاک بشیم روباه مبگه: چی میگین بابا این پدرسوخته کارش اینه صبح به صبح ناشتا یه اکس میندازه بالا میاد کاسه کوزه مارو بهم میزنه!!! نوشته شده در تاريخ پنجشنبه یکم مرداد 1388 توسط محمد حسین
|
یک خانم و یک آقا که سوار قطاری به مقصدی خیلی دور
شده بودند، بعد از حرکت قطار متوجه شدند که در این کوپه درجه یک که
تختخواب دار هم میباشد ، با هم تنها هستند و هیچ مسافر دیگری وارد کوپه
نخواهد شد.
ساعتها سفر در سکوت محض گذشت و مرد مشغول مطالعه و زن مشغول بافتنی بافتن بود. شب که وقت خواب رسید خانم تخت طبقه بالا و آقا تخت طبقه پایین را اشغال کردند. اما مدتی نگذشته بود که خانم از طبقه بالا، دولا شد و آقا را صدا زد و گفت: ببخشید! میشه یه لطفی در حق من بفرمایید؟ - خواهش میکنم! - من خیلی سردمه. میشه از مهماندار قطار برای من یک پتوی اضافی بگیرید؟ - من یه پیشنهاد دارم! - چه پیشنهادی؟ - فقط برای همین امشب، تصور کنیم که زن و شوهر هستیم. زن ریزخندی کرد و با شیطنت گفت: - چه اشکال داره ، موافقم! - قبول؟ - قبول! - خب، حالا مثل بچه آدم خودت پاشو ، برو از مهموندار پتو بگیر. من خوابم میآد. دیگه هم مزاحم من نشو ! نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388 توسط محمد حسین
|
روزي از روزها گروهي از قورباغه هاي كوچيك تصميم
گرفتند كه با هم مسابقه دو بدهند. هدف مسابقه رسيدن به نوك يك برج خيلي
بلند بود. جمعيت زيادي براي ديدن مسابقه و تشويق قورباغه ها جمع شده بودند
و مسابقه شروع شد. راستش، كسي توي جمعيت باور نداشت كه قورباغه هاي به اين
كوچيكي بتوانند به نوك برج برسند. شما مي تونستيد جمله هايي مثل اينها را
بشنويد: «اوه، عجب كار مشكلي!!»، «اونها هيچ وقت به نوك برج نمي رسند.» يا
«هيچ شانسي براي موفقيتشون نيست. برج خيلي بلنده!»
قورباغه هاي كوچيك يكي يكي شروع به افتادن كردند بجز بعضي كه هنوز با حرارت داشتند بالا و بالاتر مي رفتند. جمعيت هنوز ادامه مي داد: «خيلي مشكله! هيچ كس موفق نمي شه!» و تعداد بيشتري از قورباغه ها خسته مي شدند و از ادامه دادن منصرف. ولي فقط يكي به رفتن ادامه داد؛ بالا، بالا و باز هم بالاتر. اين يكي نمي خواست منصرف بشه! بالاخره بقيه از بالا رفتن منصرف شدند به جز اون قورباغه كوچولو كه بعد از تلاش زياد تنها قورباغه اي بود كه به نوك رسيد! بقيه قورباغه ها مشتاقانه مي خواستند بدانند او چگونه اين كار رو انجام داده؟ اونا ازش پرسيدند كه چطور قدرت رسيدن به نوك برج و موفق شدن رو پيدا كرده؟ و مشخص شد كه برنده مسابقه كر بوده! نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم تیر 1388 توسط محمد حسین
|
حاتم را پرسيدند كه :« هرگز از خود كريمتر ديدي؟»
گفت : بلي، روزي در خانه غلامي يتيم فرودآمدم و وي ده گوسفند داشت. في الحال يك گوسفند بكشت و بپخت وپيش من آورد و مرا قطعه اي از آن خوش آمد ، بخوردم . گفتم : « والله اين بسي خوش بود.» غلام بيرون رفت ويك يك گوسفند را مي كشت وآن موضع (قسمت) را مي پخت وپيش من مي آورد. و من ازاين موضوع آگاهي نداشتم. چون بيرون آمدم كه سوار شوم ديدم كه بيرون خانه خون بسيار ريخته است پرسيدم كه اين چيست؟ گفتند : وي (غلام) همه گوسفندان خود را بكشت (سر بريد) . وي را ملامت كردم كه : چرا چنين كردي؟ گفت : سبحان الله ترا که مهمان من بودی چيزي خوش آيد كه من مالك آن باشم و در آن بخيلي كنم؟ پس حاتم را پرسيدندكه :« تو در مقابله آن چه دادي؟» گفت : « سيصد شتر سرخ موي و پانصد گوسفند.» گفتند : « پس تو كريمتر از او باشي! » گفت : « هيهات ! وي هرچه داشت داده است و من آز آن چه داشتم و از بسياري ؛ اندكي بيش ندادم.» بهارستان جامي نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم تیر 1388 توسط محمد حسین
|
نوشته شده در تاريخ دوشنبه پانزدهم تیر 1388 توسط محمد حسین
|
کسی که تنها برای خود زندگی می کند بدترین زندگی را خواهد داشت .
کسی که زندگی را بدون مشکل می خواهد برای خود مشکل بزرگی است . فتیله خشمتان را پایین بکشید تا شیشه دلتان دودی نشود . لبخند ویزای ورود به کشور دلهاست . کسی که دشمن خویش است نمی تواند دوست کسی باشد . خنده بزرگترین اسلحه در جنگ با لحظه هاست . اگر به جستجوی خوشبختی بروید فرار می کند اما اگر برای شادکامی دیگران بکوشید خوشبختی خودش به سراغتان می آید . کسی که همیشه می خواهد اشتباهات دیگران را ثابت کند آنها را از خود دور می کند . ذهنیت منفی به همان اندازه ذهنیت مثبت قدرتمند است با این تفاوت که به جای شادی و موفقیت نومیدی و شکست به ارمغان می آورد . عشق واقعی درپی شناختی عمیق به وجود می آید . زندگی گرهی نیست که در جستجوی گشودن آن باشیم زندگی واقعیتی است که باید تجربه اش کنیم . کسی که دیگران را تعقیب می کند هرگز آسایش ندارد . شوق زندگی تنها گذرنامه لحظات سخت است . بیشترین سختی های زندگی در این است که می کوشیم از از حقیقت آن بگذریم . شیرینی زندگی به فراز و نشیب ها و داشتن ها و نداشتن هاست . پس کام خود را همواره با تکیه بر موفقیت ها شیرین نگهدارید . زندگی بی هدف مانند پرنده ای است بی بال و پر . خانواده واقعی مکانی است که در آن عزت نفس ایجاد شود . ضعیف و شکست خورده کسی است ه در پی ناکامی ها ناامید شود و خود راببازد . با بخیل مشورت مکن چون تو را از جوانمردی باز می دارد . بازنده واقعی دنیا کسی است که همیشه احساس پوچی و ناامیدی کند . آسمان تیره چیزی نیست جز ابرهای گذرا . قدردانی ، حق شناسی و صداقت جزیی از زندگی است . کسی که از حزن و اندوه دیگران خوشحال می شود روزی خودش دچار آن خواهد شد. |
|